تبليغاتX
دختر دریا
چقدر سخته تمام ارزوهات تمام رویاهات به باد فنا بره نفهمی چی شد چی به سرت اومد نفهمی از کجا

خوردی تا چشم باز میکنی میبینی کسیو که دوستش داشتی رو از دست دادی و نفهمی وندونی که

گناهو تقصیر کی بندازی خودت یا اون فقط دلت میخوات دیگه نباشی چون اون خواسته نباشی تمامه

شبو روزت بشه پر از آهو گریه ای که هیچ نتیجهای نداره واون نفهمه که تو چقدر دوستش داریو داشتی

خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته وبدتر از اون نتونی فراموشش کنی وهمینطور اخرین حرفایی رو

 که تقدیم تو کرد یادت نره حرفایی که در شان تو نبوده و نیست اما تو بازم میگی دوستش داری



یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

سلام

 

سر سنگینی عیبی ندارد بهتر از این است که بشنوم غمگینی .به فرض که دوستم نداری نه خودم

 

 نه نامه هایم را ؛این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست.خودش کلی دلیل است.

 

راستی ممنون که به شکل معجزه آسای امسال روز تولدم یادت ماند.

 

شاید هم کسی یادت انداخت.

 

اما تبریکت به همه جزیره های کشف شده وشده دنیه می ارزید.

کلی ذوق کردم ،ببین دوست دارم یک چیزی را باور کنی زیبا !به خدا تو را به اندازه من دوست ندارد.بگو باورت شد

ننویس .با غصه تمامش می کنم فقط بخاطر اینکه می دانم کلاغ های قصه مادر بزرگ به خا نه ها یشان رسیدند.من وتو هم به هم میرسم.درستتت،یعنی هیچ وقت یعنی غیر ممکن است،یعنی   غیر ممکن ست یعنی هرگز

صحفه آخر را سفید  میگذارم تا مثلا فقط برای دلخوشیم تو جواب دهی با اینکه می دانم نمی دهی

به هرحال می توانیبرای سرگرمی خط خطی اش کنی یا از آن اسکلت های که وقتی خودکار یا مدادگیرت می آیید .

 

بکشی.دیگر حرفی نیست 

 

 



پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |
شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پر كشیده اند، به را ه های دور..
دیگر گلهای مهربانی در دل كسی جوانه نمی زند.
نشانی از عشق اگر هست، تنها رد پایی است.
آن هم سال هاست كه پوشیده شده، با برف های سرد و سنگین بی اعتنایی 



سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |

ناتمام رفتي !  ناتمام نا تمام !

كاش حاشيه ات  باقي نمي ماند در ياد من !

كاش بودن تو در حرفهاي باران زده ام ادامه نمي داشت!

كاش مهربانيت را از سفره ي دلم جمع مي كردي و مي بردي !

   تمام اشكهايم بوي دستهاي تو را ميدهد !

    حتي لبخندهاي گاه وبيگاهم !

       ناتمام رفتي ! تمام من



پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |
برای شکستن من اخم کافیه نیازی به فریادت نیست...

واسه اشک ریختنم سکوتت کافیه نیازی به قهر نیست...

برای مردنم حرفه رفتنت کافیه نیازی به انجامش نیست...



پنجشنبه هشتم مرداد 1388 |

پشت صورتك آبی من ؛


خدا می داند چه رنگی نهان است !!!


دل را پشت این صورتك ،


احساس را در لابه لای كاغذ پاره ها ؛

 

                            خاك می كنم .

            

در پستوی خاطره ها ؛


   شادی كودكانه را جا می گذارم  .         

   .
از زمان چند قدم فاصله می گیرم ؛


كه پای لغزش یك پیر عادت شد


تاریخ چند صد ساله كاخ متروك ،

 
در كتابهای درسی نقش بست                     

       .
و مكان در آن پس كوچه قدیمی ذهن

 

                                گم شد ...                     

   .
جامه مندرس عادت را


دیگر ، كسی به تن نخواهد كرد


نگاه ، زیر پای باور شكست .


صورتك آبی من را ؛


 بـــه بـهانـــه یــك ارزش متــــــروك      

 
به بهای عروسك خیمه شب بازی    

  .
به بهـــای وجود تـاریـك شكستنـد  

  .
در آن اتاقك پوسیده لجاجت

 

آن عروسك های خیمه شب بازی ؛


                 خود نمی دانستند آنچه می گفتند

 

تا خود خود شدن چند قدم راه است ،


اما به كدامین گناه ناكرده باید اعتراف كرد ؟!



سه شنبه سی ام تیر 1388 |

زندگی صحنه ی نمایشی است برای بازیگری ما. ایفای نقش می کنیم

و این نقابهایی که بر چهره داریم چه خوب به کارمان می آید‼  صورتک

های خندان و صورتک های گریان‼  ما با صورتک هایمان به تعامل با

یکدیگر می پردازیم و موفق هم هستیم در صورت‼

 



سه شنبه سی ام تیر 1388 |

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....



سه شنبه سی ام تیر 1388 |